بحر در کوزه ۱
روایتگر محسن محمد
نینامه
نینامه بخش اول، مقدمه، و مهمترین بخش مثنوی معنوی است.
نینامه لب لباب و چکیدهی مثنوی معنوی است در واقع، گویی مولانا عصارهی اندیشه و احساس خود را ابتدا در قالب این چند بیت ریخته و سپس آن را بسط و گسترش داده است. لذا گویی اگر کسی توانایی درک و تحلیل عمیق این ابیات را داشته باشد از خواندن ۲۶ هزار بیت باقیماندهی مثنوی بینیاز خواهد بود.
در حقیقت هرچه با دریا بود/ بر حکیم از قطرهای پیدا بود
به همین دلیل تعدادی از شارحین و مفسرین مثنوی از شرح مثنوی معنوی تنها به شرح و تفسیر همین هجده بیت اول پرداختهاند. و نام این رسالهها را نائیه نهادهاند. مانند رسالهی نايیهی یعقوب چرخی(شرح هجده بیت) و رسالهی عبدالرحمن جامی(شرح دو بیت اول)۱
به بیان دیگر و به زبان تمثیل میشود گفت که گویی معلمی مطلبی را به زبان اجمال و اختصار بیان میکند و تعدادی اندک از شاگردان زبده که آمادگی ذهنی بالایی دارند با همین اشارات به لب کلام راه مییابند اما عموم شاگردان برای درک مطلب نیاز دارند که معلم مطلب را برایشان شرح و تفصیل دهد و با مثالهای متعدد جوانب موضوع را برایشان روشن کند.
اگر نکات پیشین درست باشد میتوانیم همهی ابیات مثنوی را شرح ابیات نینامه بدانیم یعنی مولانا خود به عظمت و پیچیدگی اندیشهی خود واقف بوده و برای همین از روش تمثیل، تفسیر و تدریج برای بیان اندیشههای خود استفاده کرده است. و در طول شش دفتر مطالبی را که در نینامه به صورت مجمل و کلی بیان کرده شرح و تفصیل داده است. تا ذهن مخاطب را به تدریج آماده و پخته کند و مخاطب خود را برای درک و دریافت نکتههای باریک و دیریاب معنوی آماده کند و به این ترتیب شهد شیرین آگاهی را در کام او بریزد.
۱ – نینامه در تفاسیر مثنوی معنوی کریم زمانی انتشارات اطلاعات چاپ اول ۱۳۶۸
بحر در کوزه ۱
ابیات نی نامه
| بشنو از نی چون حکایت میکند | از جداییها شکایت میکند | |||||
| کز نیستان تا مرا ببریدهاند | از نفیرم مرد و زن نالیدهاند | |||||
| سینه خواهم شرحه شرحه از فراق | تا بگویم شرح درد اشتیاق | |||||
| هر کسی کو دور ماند از اصل خویش | باز جوید روزگار وصل خویش | |||||
| ۵ | من به هر جمعیتی نالان شدم | جفت بدحالان و خوشحالان شدم | ||||
| هر کسی از ظَنِ خود شد یار من | از درون من نجست اسرار من | |||||
| سر من از نالهی من دور نیست | لیک چشم و گوش را آن نور نیست | |||||
| تن ز جان و جان ز تن مستور نیست | لیک کس را دید جان دستور نیست | |||||
| آتش است این بانگ نای و نیست باد | هر که این آتش ندارد نیست باد | |||||
| ۱۰ | آتش عشق است کاندر نی فتاد | جوشش عشق است کاندر می فتاد | ||||
| نی حریف هر که از یاری برید | پردهااش پردهای ما درید | |||||
| همچو نی زهری و تریاقی که دید | همچو نی دمساز و مشتاقی که دید | |||||
| نی حدیث راه پر خون میکند | قصههای عشق مجنون میکند | |||||
| محرم این هوش جز بیهوش نیست | مر زبان را مشتری جز گوش نیست | |||||
| ۱۵ | در غم ما روزها بیگاه شد | روزها با سوزها همراه شد | ||||
| روزها گر رفت گو رو باک نیست | تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست | |||||
| هر که جز ماهی ز آبش سیر شد | هر که بی روزیست روزش دیر شد | |||||
| در نیابد حال پخته هیچ خام | پس سخن کوتاه باید والسلام | |||||
| بند بگسل باش آزاد ای پسر! | چند باشی بند سیم و بند زر | |||||
| ۲۰ | گر بریزی بحر را در کوزهای | چند گنجد قسمت یک روزهای | ||||
| کوزهی چشم حریصان پر نشد | تا صدف قانع نشد پر دُر نشد | |||||
| هر کرا جامه ز عشقی چاک شد | او ز حرص و جمله عیبی پاک شد | |||||
| شاد باش ای عشق خوش سودای ما | ای طبیب جمله علتهای ما | |||||
| ای دوای نخوت و ناموس ما | ای تو افلاطون و جالینوس ما | |||||
| ۲۵ | جسم خاک از عشق بر افلاک شد | کوه در رقص آمد و چالاک شد | ||||
| عشق جان طور آمد عاشقا | طور مست و خرّ موسی صاعقا | |||||
| با لب دمساز خود گر جفتمی | همچو نی من گفتنیها گفتمی | |||||
| هرک او از همزبانی شد جدا | بیزبان شد گر چه دارد صد نوا | |||||
| چونک گل رفت و گلستان درگذشت | نشنوی زآن پس ز بلبل سرگذشت | |||||
| ۳۰ | جمله معشوق است و عاشق پردهای | زنده معشوق است و عاشق مردهای | ||||
| چون نباشد عشق را پروای او | او چو مرغی ماند بیپروای او | |||||
| من چگونه هوش دارم پیش و پس | چون نباشد نور یارم پیش و پس | |||||
| عشق خواهد کین سخن بیرون بود | آینه غماز نبود چون بود؟ | |||||
| آینهات دانی چرا غماز نیست؟ | زآنک زنگار از رخش ممتاز نیست | |||||
| ۳۵ | بشنوید ای دوستان این داستان | خود حقیقت نقد حال ماست آن | ||||

2 دیدگاه. دیدگاه تازه ای بنویسید
درود بر استاد بزرگوار
بسیار عالی
ممنون از زحمات شما
آرزوی سلامتی برای شما داریم که از محضرتون استفاده ببریم.
سلام سپاس از شما بانوی گرامی