داستان‌های ملانصرالدین

داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می‌زد,


شخصی که از آنجا عبور می‌کرد اعتراض کرد و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان‌بسته را می‌زنی؟

ملا گفت: ببخشید نمی‌دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می‌دانستم به او اِسائه‌ی ادب نمی‌کردم؟!

داستان دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه‌اش گذاشت,


ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب کرد و به او گفت:خروسم را پس بده! دزد گفت: من خروس تو را ندیده‌ام,


ملا ناگهان دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود برای همین به دزد گفت اگر تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده چیز دیگری می‌گوید.

داستان الاغ دم بریده


ک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید برای همین دم الاغ بیچاره را برید.


اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.


ملا بلافاصله گفت : ناراحت نباشید دم الاغ در خورجین است!؟

داستان‌های ملانصرالدین

داستان درخت گردو


روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن


مردی از انجا می‌گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت: اینکه دیگر شکر کردن ندارد.


ملا گفت: احمق جان نمی‌دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم

نمی‌دانم عاقبتم چه بود؟!

داستان نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می‌خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می‌کنی؟ملا گفت نردبان می‌فروشم!


باغبان گفت : در باغ من نردبان می‌فروشی؟


ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می‌فروشم.

داستان لباس نو

روزی ملا ملا به مجلس مهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود برای همین هیچکس به او احترام نگذاشت و به او تعارفی نکرد!


ملا به خانه رفت و لباس‌هایی نو پوشید و به مهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند! ملا هنگام غذا خوردن در حالی که به لباسهای نو خود تعارف می‌کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی‌کردند.

داستان ملا و گوسفند

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.


ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است


دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.


ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!


روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

داستان‌های ملانصرالدین

داستان‌های بهلول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید