مُفتَعِلُن فاعِلُن مُفتَعِلُن فاعِلُن (بخش اول و تنها قسمت) گزیده‌ی غزلیات مولانا

خورشید انوار مجموعه‌ای شامل ۱۵۰۰۰ بیت انتخاب شده بر اساس سادگی و به ترتیب وزنی مُفتَعِلُن فاعِلُن مُفتَعِلُن فاعِلُن

مُفتَعِلُن فاعِلُن مُفتَعِلُن فاعِلُن

غزل 205

چند گریزی ز ما چند روی جا به جا؟

جان تو در دست ماست همچو گلوی عصا

چند بکردی طواف گرد جهان از گزاف؟

زین رمه ی پر ز لاف هیچ تو دیدی وفا؟

روزِ دو سه‌ای زحیر گرد جهان گشته گیر

همچو سگان مرده گیر گرسنه و بی‌نوا

مرده دل و مرده جو چون پسر مرده شو

از کفن مرده ایست در تن تو آن قبا

زنده ندیدی که تا مرده نماید تو را

چند کشی در کنار صورت گرمابه را

دامن تو پرسفال ، پیش تو آن زر و مال

باورم آنگه کنی که اجل آرد فنا

گویی که زر کهن من چه کنم ؟ بخش کن

من به سما می‌روم نیست زر آن جا روا

جغد نه‌ای بلبلی از چه در این منزلی

باغ و چمن را چه شد سبزه و سرو و صبا؟

غزل 209

ای در ما را زده شمعِ سرایی درآ

خانه ی دل آن توست خانه خدایی درآ

خانه ز تو تافته‌ست روشنیی یافته‌ست

ای دل و جان جای تو ای تو کجایی درآ

ای صنم خانگی مایه ی دیوانگی

ای همه خوبی تو را پس تو کرایی درآ

غزل 211

باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا

باز گل لعل پوش می‌بدراند قبا

بازرسیدند شاد زان سوی عالم چو باد

مست و خرامان و خوش سبزقبایان ما

سروِ علمدار رفت سوخت خزان را به تفت

وز سر کُه رخ نمود لاله شیرین لقا

سنبله با یاسمین گفت سلامٌ علیک

گفت: علیکٌ السلام در چمن آی ای فتا

یافته معروفیی هر طرفی صوفیی

دست زنان چون چنار رقص کنان چون صبا

غنچه چو مستوریان کرده رخ خود نهان

باد کشد چادرش کای سره ، رو برگشا

یار در این کوی ما آب در این جوی ما

زینت نیلوفری تشنه و زردی چرا

رفت دیِ روترش کشته شد آن عیش کش

عمر تو بادا دراز ای سمن تیزپا

نرگس در ماجرا چشمک زد سبزه را

گفت عزبخانه‌ام خلوت توست الصلا

سیب بگفت ای ترنج از چه تو رنجیده‌ای

گفت من از چشم بد می‌نشوم خودنما

فاخته با کو و کو آمد کان یار کو

کردش اشارت به گل بلبل شیرین نوا

غیر بهار جهان هست بهاری نهان

ماه رخ و خوش دهان باده بده ساقیا

چند سخن ماند لیک بی‌گه و دیرست نیک

هر چه به شب فوت شد آرم فردا قضا

غزل 460

عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست

سایه ی زلفین تو در دو جهان جای ماست

از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت

و آنک بشد غرق عشق قامت و بالای ماست

هر گل سرخی که هست از مدد خون ماست

هر گل زردی که رُست رُسته ز صفرای ماست

هر چه تصور کنی خواجه که همتاش نیست

عاشق و مسکینِ آن ، بی‌ضد و همتای ماست

از سبب هجر اوست شب که سیه پوش گشت

توی به تو ، دودِ شب ، ز آتش سودای ماست

نیست ز من باورت این سخن از شب بپرس

تا بدهد شرح آنک فتنه ی فردای ماست

شب چه بود روز نیز شهره و رسوای اوست

کاهش مه از غم ماه دل افزای ماست

آه که از هر دو کون تا چه نهان بوده‌ای

خه که نهانی چنین ، شهره و پیدای ماست

زان سوی لوح وجود مکتب عشاق بود

و آنچ ز لوحش نمود آن همه اسمای ماست

اول و پایان راه از اثر پای ماست

ناطقه و نفس کل ناله ی سرنای ماست

غزل 462

یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست

هیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست

سرو بلندم ، تو را راست نشانی دهم؟

راستتر از سروقد نیست نشانیِّ راست

هست گواه قمر چستی و خوبی و فر

شعشعه ی اختران خط و گواه سماست

ای گل و گلزارها کیست گواه شما

بوی که در مغزهاست رنگ که در چشم‌هاست

عقل اگر قاضیست کو خط و منشور او

دیدن پایان کار صبر و وقار و وفاست

عشق اگر محرم است چیست نشان حرم

آنک به جز روی دوست در نظر او فناست

عالم دون روسپیست چیست نشانی آن

آنک حریفیش پیش و آن دگرش در قفاست

چونک به راهش کند آن به برش درکشد

بوسه او نه از وفاست خلعت او نه از عطاست

چیست نشانیِّ آنک هست جهانی دگر؟

نو شدن حال‌ها رفتن این کهنه‌هاست

روز نو و شام نو باغ نو و دام نو

هر نفس اندیشه نو نوخوشی و نوغِناست

نو ز کجا می‌رسد کهنه کجا می‌رود؟

گر نه ورای نظر عالم بی‌منتهاست

عالم چون آب جوست بسته نماید ولیک

می‌رود و می‌رسد نو نو این از کجاست

خامش و دیگر مگو آنک سخن بایدش

اصل سخن گو بجو اصل سخن شاه ماست

شاه شهی بخش جان مَفخَرِ تبریزیان

آنک در اسرار عشق همنفس مصطفاست

غزل 463

 هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپُّ و راست

ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست

ما به فلک بوده‌ایم یار مَلَک بوده‌ایم

باز همان جا رویم جمله ، که آن شهر ماست

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا؟

بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما

قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت

ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست

بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست

شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست

در دل ما درنگر هر دم شق قمر(شقُّ القمر)

کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست

خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان

کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست؟

بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم

ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست؟

آمدِ موج الست کشتیِ قالب ببست

باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

غزل 464

نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست

نوبت لطف و عطاست ، بحرِ صفا در صفاست

دُرج عطا شد پدید غُره دریا رسید

صبح سعادت دمید صبح چه ! نور خداست

صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست؟

این خردِ پیر کیست؟ این همه روپوش‌هاست

چاره روپوش‌ها هست چنین جوش‌ها

چشمه این نوش‌ها در سر و چشم شماست

در سر خود پیچ ، لیک هست شما را دو سَر

این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست

ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک

تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست

آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان

دانک پس این جهان عالم بی‌منتهاست

مشک ببند ای سقا می‌نبرد خنب ما

کوزه ادراک‌ها تنگ از این تنگناست

از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش

نور تو هم متصل با همه و هم جداست

غزل 465

کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست

لاف زنم لاف لاف ، چونکِ خریدارم اوست

طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست

بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست

پر به مَلَک برزنم چون پر و بالم از اوست

سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست

جان و دلم ساکنست زانک دل و جانم اوست

قافله‌ام ایمنست قافله سالارم اوست

بر مثل گلستان رنگرزم خم اوست

بر مثل آفتاب ، تیغ گهردارم اوست

خانه ی جسمم چرا سجده گه خلق شد

زانک به روز و به شب بر در و دیوارم اوست

دست به دستِ جز او می‌نسپارد دلم

زانک طبیب غمِ این دل بیمارم اوست

بر رخ هر کس که نیست داغ غلامیِّ او

گر پدر من بود دشمن و اغیارم اوست

ای که تو مفلس شدی سنگ به دل برزدی

صِلِّه ز من خواه زانک ، مخزن و انبارم اوست

شاه مرا خوانده است چون نروم پیش شاه؟

منکر او چون شوم ، چون همه اقرارم اوست؟

گفت خمش چند چند لاف تو و گفت تو

من چه کنم ای عزیز؟ گفتن بسیارم اوست

غزل 466

باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست

گر چه غلط می‌دهد نیست غلط اوست اوست

گاه خوشِ خوش شود گه همه آتش شود

تعبیه‌های عجب یار مرا خوست خوست

نقش وفا وی کند پشت به ما کی کند

پشت ندارد چو شمع او همگی روست روست

پوست رها کن چو مار سر تو برآور ز یار

مغز نداری مگر تا کی از این پوست پوست

هر کی به جدِّ تمام در هوس ماست ماست

هر که چو سیلِ روان در طلب جوست جوست

از هوسِ عشق او باغ پر از بلبل‌ست

وز گل رخسار او مغز پر از بوست بوست

مفخر تبریزیان شمس حق آگه بود

کز غم عشق این تنم بر مثل موست موست

غزل 467

آنک چنان می‌رود ای عجب او جان کیست؟

سخت روان می‌رود سرو خرامان کیست؟

حلقه ی آن جَعدِ او سلسله ی پای کیست؟

زلف چلیپا وَشَش آفتِ ایمان کیست؟

در دل ما صورتیست ای عجب آن نقش کیست؟

وین همه بوهای خوش از سوی بستان کیست؟

دیدم آن شاه را آن شه آگاه را

گفتم این شاه کیست خسرو و سلطان کیست؟

چون سخن من شنید گفت به خاصان خویش

کاین همه درد از کجاست حال پریشان کیست؟

عقل روان سو به سو روح دوان کو به کو

دل همه در جست و جو ، یا رب جویان کیست؟

دل چه نهی بر جهان باش در او میهمان

بنده ی آن شو که او داند مهمانِ کیست

در دل من دار و گیر هست دو صد شاه و میر

این دل پرغلغله مجلس و ایوان کیست؟

عرصه ی دل بی‌کران گم شده در وی جهان

ای دل دریاصفت سینه بیابان کیست؟

غم چه کند با کسی داند غم از کجاست

شاد ابد گشت آنک داند شادان کیست

ای زده لاف کرم گفته که من محسنم

مرگِ تو گوید تو، را کاین همه احسان کیست؟

غزل 468

با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست

آنک از او آگهست از همه عالم بَریست

آه که چه بی‌بهره‌اند باخبران ، زانک هست

چهره ی او آفتاب طره ی او عنبریست

آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی

گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست

بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور

بر عدد اختران ، ماه وِرا مشتریست

چشم خلایق از او بسته شد از چشم بند

زانک مسلم شده چشم وِرا ساحریست

اوست یکی کیمیا کز تَبِشِ فعل او

زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست

پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر

کآتش از لطف او روضه ی نیلوفریست

مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت

آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست

غزل 469

ای غم اگر مو شوی پیشِ منت بار نیست

پر شکرست این مقام هیچ تو را کار نیست

غصه در آن دل بود کز هوس او تهیست

غم همه آن جا رود کان بت عیّار نیست

ای غم اگر زر شوی ور همه شکَّر شوی

بندم لب ، گویمت خواجه شکرخوار نیست

در دل اگر تنگیست تنگ شکرهای اوست

ور سفری در دلست جز بر دلدار نیست

ماه ازل روی او بیت و غزل بوی او

بوی بود قسم آنک محرم دیدار نیست

غزل 472

کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست

آنک به رقص آورد کاهل ما را کجاست

آنک به رقص آورد پرده ی دل بردرد

این همه بویش کند ، دیدن او خود جداست

جنبش خلقان ز عشق جنبش عشق از ازل

رقص هوا از فلک رقص درخت از هواست

دل چو شد از عشق گرم رفت ز دل ترس و شرم

شد نفسش آتشین عشق یکی اژدهاست

ساقی جان در قدح دوش اگر درد ریخت

دردی ساقی ما جمله صفا در صفاست

باده عشق ای غلام نیست حلال و حرام

پر کن و پیش آر جام بنگر نوبت که راست

ای دل پاک تمام بر تو هزاران سلام

جمله خوبان غلام جمله خوبی تو راست

سجده کنم پیش یار گوید دل هوش دار

دادن جان در سجود جان همه سجده‌هاست

غزل 881

آه که بار دگر آتش ، در من فتاد

وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد

آه که دریای عشق بار دگر موج زد

وز دل من هر طرف چشمه ی خون برگشاد

آه که جَست آتشی خانه ی دل درگرفت

دود گرفت آسمان آتش من یافت باد(یعنی باد به آتش رسید؟)

آتشِ دل سهل نیست هیچ ملامت مکن

یا رب فریاد رس ، ز آتش دل داد داد

لشکر اندیشه‌ها می‌رسد از بیشه‌ها

سوی دلم طُلب طُلب وز غم من شاد شاد

ای دل روشن ضمیر بر همه دل‌ها امیر

صبر گزیدی و یافت جان تو جمله مراد

چشم همه خشک و تر مانده در همدگر

چشم تو سوی خداست چشم همه بر تو باد

دست تو دست خدا چشم تو مست خدا

بر همه پاینده باد سایه رب العباد

ناله خلق از شماست آن شما از کجاست

این همه از عشق زاد عشق عجب از چه زاد

شمس حق دین تویی مالک ملک وجود

ای که ندیده چو تو عشق دگر کیقباد

غزل 882

جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید

طبل بقا کوفتند مُلک مُخَلَّد رسید

روی زمین سبز شد جَیب درید آسمان

بار دگر مه شکافت روح مجرد رسید

پیک دل عاشقان رفت به سر چون قلم

مژده ی همچون شکر در دل کاغد رسید

طبل قیامت زدند صور حَشَر می‌دمد

وقت شد ای مردگان حَشرِ مجدد رسید

خیز که دوران ماست شاه جهان آن ماست

چون نظرش جان ماست عمر مؤبد رسید

ساقی بی‌رنگ و لاف ریخت شراب از گزاف

رقص جمل کرد قاف عیش ممدد رسید

رغم حسودان دین کوری دیو لعین

کُحل دل و دیده در چشم مُرَمَّد رسید

از پی نامحرمان قفل زدم بر دهان

خیز بگو مطربا عشرت سرمد رسید

غزل 883

جان من و جان تو، بود یکی ز اتحاد

این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد

فرد چرا شد عدد ، از سبب خوی بد

ز آتش ، بادی بزاد در سر ما رفت باد

گشت جدا موج‌ها گر چه بد اول یکی

از سبب باد بود آنکِ جدایی بزاد

جام دوی درشکن باده مده باد را

چون دو شود پادشاه ، شهر رود در فساد

روز فضیلت گرفت زانک یکی شمع داشت

هر طرفی شب ز عجز شمع و چراغی نهاد

گر چه ز رب العباد هر نفسی رحمتست

کی بُوَد ، آن دم که رب مانَد و فانی عباد

غزل 887

روبهکی دنبه برد ، شیر مگر خفته بود

جان نبرد خود ز شیر ، روبهِ کور و کبود

قاصد ، ره داد شیر ور نه که باور کند

این چه که روباه لنگ دنبه ز شیری ربود

گوید گرگی بخورد یوسفِ یعقوب را

شیر فلک هم بر او پنجه نیارد گشود

هر نفس الهام حق حارس دل‌های ماست

از دل ما کی برد میمنه دیو حسود

دست حق آمد دراز با کف حق کژ مباز

در ره حق هر که کاشت دانه جو جو درود

هر که تو را کرد خوار رو به خدایش سپار

هر کی بترساندت روی به حق آر زود

غصه و ترس و بلا هست کمند خدا

گوش کشان آردت رنج به درگاه جود

یارب و یارب کنان روی سوی آسمان

آب ز دیده روان بر رخ زردت چو رود

سبزه دمیده ز آب بر دل و جانِ خراب

صبح گشاده نقاب ذلک یوم الخلود

گر سر فرعون را درد بدی و بلا

لاف خدایی کجا دردهدی آن عنود

چون دم غرقش رسید گفت اقل العبید

کفر شد ایمان و دید چونک بالا(بلا) رو نمود

رنج ز تن برمدار در تک نیلش درآر

تا تن فرعون وار پاک شود از جحود

نفس به مصرست امیر در تَکِ نیلست اسیر

باش بر او جبرئیل دود برآور ز عود

عود بخیلست او بو نرساند به تو

راز نخواهد گُشا تا نَکِشَد نار و دود

مفخر تبریز گفت شمس حق و دین نهفت

رو ترش از توست عشق سرکه نشاید فزود

غزل 888

زهره  ی من بر فلک شکل دگر می‌رود

در دل و در دیده‌ها همچو نظر می‌رود

اختر و ابر و فلک جنی و دیو و ملک

آخر ای بی‌یقین بهر بشر می‌رود

پنبه برون کن ز گوش عقل و بصر را مپوش

کان صنم حُلِّه پوش سوی بَصَر می‌رود

نای و دف و چنگ را از پی گوشی زنند

نقش جهان جانب نقش نگر می‌رود

آن نظری جو که آن هست ز نور قدیم

کاین نظر ناریت همچو شَرَر می‌رود

جنس رود سوی جنس بس بود این امتحان

شه سوی شه می‌رود خر سوی خر می‌رود

هر چه نهال ترست جانب بستان برند

خشک چو هیزم شود زیر تبر می‌رود

آب معانی بخور هر دم چون شاخ تر

شکر که در باغ عشق جوی شکر می‌رود

بس کن از این امر و نهی بین که تو نفس حرون

چونش بگویی مرو لنگ بتر می‌رود

جان سوی تبریز شد در هوس شمس دین

جان صدفست و سوی بحر گهر می‌رود

غزل 889

روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید

ای خُنُک آن را که او روی شما را ندید

من شده مهمان تو در چمن جان تو

پای پر از خار شد دست یکی گل نچید

ای مثل خارپشت گرد تو خار درشت

خار تو ما را بکشت مار تو ما را گزید

با تو موافق شدم با تو منافق شدم

بر دبه عاشق شدم در دبه زیت پلید

غزل 890

صبحدمی همچو صبح پرده ی ظلمت درید

نیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید

واسطه‌ها را برید دید به خود خویش را

آنچ زبانی نگفت بی‌سر و گوشی شنید

پوست بدرَّد ز ذوق عشق چو پیدا شود

لیک کجا ذوق آن کو کندت ناپدید؟

فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبق

باز کند قفل را فقر مبارک کلید

کشته شهوت پلید کشته ی عقلست پاک

فقر زده خیمه‌ای زان سوی پاک و پلید

جمله دل عاشقان حلقه زده گرد فقر

فقر چو شیخ الشیوخ جمله  یدل‌ها مرید

چونک به تبریز چشم  شمس حقم را بدید

گفت حقش پر شدی گفت که هل من مزید

غزل 891

دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید

جلوه ی گلشن به باغ همچو نگاران رسید

زحمتِ سرما و دود رفت به کور و کبود

شاخِ گلِ سرخ را وقت نثاران رسید

باغ ز سرما بکاست ، شد ز خدا دادخواست

لطف خدا یار شد دولتِ یاران رسید

آمد خورشیدِ ما ، باز به برج حمل

معطیِّ صاحب عمل سیم شماران رسید

طالب و مطلوب را عاشق و معشوق را

همچو گل خوش کنار وقت کناران رسید

بر مثل وام دار جمله به زندان بدند

زرگر بخشایشش وام گزاران رسید

جمله ی صحرا و دشت پر ز شکوفه‌ست و کشت

خوف تتاران گذشت مُشک تتاران رسید

هر چه بمردند پار حشر شدند از بهار

آمد میر شکار صید شکاران رسید

آن گل شیرین لقا شکر کند از خدا

بلبل سرمست ما بهر خماران رسید

وقت نشاط‌ست و جام خواب کنون شد حرام

اصل طرب‌ها بزاد شیره فشاران رسید

جام من از اندرون باده ی من موج خون

از ره جان ساقی خوب عذاران رسید

غزل 893

نیک بَدست آنک او شد تلف نیک و بد

دل سبد آمد مکن هر سقطی در سبد

آنک تواضع کند نگذرد از حدِّ خویش

یابد او هستی باقیِ بیرون ز حد

وا کن صندوق زر بر سر ایمان فشان

کآخر صندوق تو نیست یقین ، جز لحد

تو لحد خویش را پر کن از زر صدق

پر مکنش از مس شهوت و حرص و حسد

هر چه تو را غیر تو آن بدهد رد کنی

چون بدهی تو همان دانک شود بر تو رد

قلب میاور بدانک غره کنی مشتری

ترس ز ویل لکل جمع مالاوعد

آنک گشادی نمود نفس تو را تنگی ست

گفت خدا نفس را بسته امش فی کبد

غزل 894

نعره ی آن بلبلان از سوی بستان رسید

صورت بستان نهان بوی گلستان بدید

باد صبا می‌وزد از سر زلف نگار

فعل صبا ظاهرست لیک صبا را که دید؟

مژده دولت رسید در حق هر عاشقی

آتش دل می‌فروخت دیگ هوس می‌پزید

نور الست آشکار بر همه عشاق زد

کز سر پستان عشق نور الستش مزید

لطف خداوندِ جان مفخر تبریزیان

شمس حق و دین شده بر همه بختی مزید

غزل 896

غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند

زانک بلندت کند تا بتواند فکند

قطره ی آب منی کز حیوان می‌زهد

لایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند

توده ذرات ریگ تا نشود کوه سخت

کس نزند بر سرش بیهده زخم کلند

تا نشود گردنی گردنِ کس غل ندید

تا نشود پا روان کس نشود پای بند

پس سبقت رحمتی در غضبی شد پدید

زهر بدان کس دهند کوست معود به قند

برگ که رست از زمین تا که درختی نشد

آتش نفروزد او شعله نگردد بلند

باش چو رز میوه دار زور و بلندی مجو

از پی خرما بدانک خار ورا کس نکند

از پی میوه ضعیف رسته درختان زفت

نقش درختان شگرف صورت میوه نژند

دل مثل اولیاست اُستُنِ جسم جهان

جسم به دل قایمست بی‌خلل و بی‌گزند

قوَّت جسمِ پدید هست دل ناپدید

تا به کی انکار غیب غیب نگر چند چند

غزل 897

شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود؟

هر کی خورد خون خلق زشت و سیه دل شود

چون جگر عاشقان می‌خورد این شب به ظلم

دود سیاهیِّ ظلم بر دل شب می‌دمد

عاقله ی شب تویی ، بازرهانش ز ظلم

نیم شبی بر فلک راه بزن بر رصد

تا برهد شب ز ظلم ما برهیم از ظلام

ای که جهان فراخ بی‌تو چو گور و لحد

شب همه روشن شود دوزخ گلشن شود

چونک بتابد ز تو پرتو نور احد

سینه کبودی چرخ پرتو سینه ی  منست

جرعه ی خون دلم تا به شفق می‌رسد

فارغ و دلخوش بدم سرخوش و سرکش بدم

بولهب غم ببست گردن من در مَسَد

تیر غم تو روان ما هدف آسمان

جان پی غم هم دوان زانک غمش می‌کشد

جانم اگر صافیست دُردی لطف توست

لطف تو پاینده باد بر سر جان تا ابد

قافله عصمتت گشت خفیر(نگهبان ، بدرقه) ار نه خود

راه زن از ریگ ره بود فزون در عدد

سر به خس اندرکشید مرغ غم از بیم آنک

بر سر غم می‌زند شادی تو صد لگد

جان مثل گلبنان حامله غنچه‌هاست

جانب غنچه ی صبی باد صبا می‌وزد

زود دهانم ببند چون دهن غنچه‌ها

زانک چنین لقمه‌ای خورد و زبان می‌گزد

غزل 898

بانگ زدم من که دل مست کجا می‌رود؟

گفت شهنشه خموش جانب ما می‌رود

گفتم تو با منی دم ز درون می‌زنی

پس دل من از برون خیره چرا می‌رود

گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست

سوی خیال خطا بهر غزا می‌رود

هر طرفی کو رود بخت از آن سو رود

هیچ مگو هر طرف خواهد تا می‌رود

گه مثل آفتاب گنج زمین می‌شود

گه چو دعا ی رسول سوی سما می‌رود

گاه ز پستان ابر شیر کرم می‌دهد

گه به گلستان جان همچو صبا می‌رود

بر اثر دل برو تا تو ببینی درون

سبزه و گل می‌دمد جوی وفا می‌رود

صورت بخش جهان ساده و بی‌صورتست

آن سر و پای همه بی‌سر و پا می‌رود

هست صوابِ صواب گر چه خطایی کند

هست وفایِ وفا گر به جفا می‌رود

دل مثل روزنست خانه بدو روشنست

تن به فنا می‌رود دل به بقا می‌رود

فتنه برانگیخت دل ، خون شهان ریخت دل

با همه آمیخت دل ، گر چه جدا می‌رود

با تو دلا ابلهیست کیسه نگه داشتن

کیسه شد و جان پیِ کیسه ربا می‌رود

گفتم جادو کسی ، سست بخندید و گفت

سحر اثر کی کند ذکر خدا می‌رود

گفتم آری ولیک سحر تو سِر خداست

سحرِ خوشت هم تکِ حکم قضا می‌رود

اسب سقا اَست این بانگ درآ است این

بانگ کنان کز برون اسب سقا می‌رود

غزل 899

یار مرا عارض و عذار نه این بود

باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود

عهدشکن گشته‌اند خاصه و عامه

قاعده ی اهل این دیار نه این بود

روح در این غارِ غوره وارِ تُرُش چیست

پرورش و عهد یار غار نه این بود

سیل غم بی‌شمار بار و خَرَم برد

طمع من از یار بردبار نه این بود

از جهت من چه دیگ می‌پزد آن یار

راتبه ی میر پخته کار نه این بود

دام نهان کرد و دانه ریخت به پیشم

کینه نهان داشت و آشکار نه این بود

ناصح من کژ نهاد و برد ز راهم

شرط امینی و مستشار نه این بود

شحنه شد آن دزد من ببست دو دستم

سایسی و عدل شهریار نه این بود

مهل ندادی که عذر خویش بگویم

خوی چو تو کوه باوقار نه این بود

می‌رسدم بوی خون ز گفت درشتش

رایحه ی ناف مشکبار نه این بود

پیش شه افغان کنم ز خدعه قلاب

زر من آن نقد خوش عیار نه این بود

شاه چو دریا خزینه‌اش همه گوهر

لیک شهم را خزینه دار نه این بود

بس که گله‌ست این نثار و جمله شکایت

شاه شکور مرا نثار نه این بود

غزل 1126

سست مکن زِه که من تیر توام چارپر

روی مگردان که من یک دِله‌ام نی دوسر

از تو زدن تیغ تیز وز دل و جان صد رضا

یک سخنم  چون قضا نی اگرم نی مگر

گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار

نی بگریزم چو باد نی بِمُرَم چون شرر

جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغ

از جهت زخم تیغ ساخت حقم چون سپر

تیغ زن ای آفتاب گردن شب را به تاب

ظلمت شب‌ها ز چیست کوره ی خاک کدر

بر سر من چون کلاه ساز شها تختگاه

در بر خود چون قبا تنگ بگیرم به بر

نی پدر و مادرت یک دمه‌ای عشق باخت

چونک یگانه شدند چون تو کسی کرد سر

عشق که بی‌دست او دست تو را دست ساخت

بی‌سر و دستش مبین شکل دگر کن نظر

رنگ همه روی‌ها آب همه جوی‌ها

مفخر تبریز دان شمس حق ای دیده ور

غزل 1129

عمر که بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیر

آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر

هر که جُزِ عاشقان ماهی بی‌آب دان

مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر

عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت

برگ جوان بردمد هر نَفَس از شاخ پیر

هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ

چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر

سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی؟

جانب ره بازگرد؟ یاوه مرو خیر خیر

جمله جان‌های پاک گشته اسیران خاک

عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر

چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش

خاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر

مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیا

تا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر

غزل 1212

دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس

چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس

جوشش خون را ببین از جگر مؤمنان

وز ستم و ظلم آن طره ی کافر مپرس

سکه شاهی ببین در رخ همچون زرم

نقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس

عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت

حال من از عشق پرس از من مُضطَر مپرس

هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او

جز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس

خاصیت مرغ چیست آنک ز روزن پرد

گر تو چو مرغی بیا برپر و از در مپرس

چون پدر و مادرِ عاشق هم عشقِ اوست

بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس

هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب

چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس

غزل 1270

مستی امروز من نیست چو مستی دوش

می‌نکنی باورم کاسه بگیر و بنوش

غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب

گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش

عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون

چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش

این دل مجنون مست بند بدرّید و جست

با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش

صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان

کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش

چشم گشا شش جهت شعشعه نور بین

گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش

بشنو از جان سلام تا برهی از کلام

بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش

گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو

صافم و آزاد نو، بنده ی دُردی فروش

ترس و امید تو را هست حواله به عقل

دانه و دام تو را هست شکاری وحوش

دُردی دَردَش مرا چون به حمایت گرفت

با من از این‌ها مگو کار توست آن بکوش

غزل 1272

باز فرود آمدیم بر درِ سلطان خویش

بازگشادیم خوش بال و پر جان خویش

باز سعادت رسید دامن ما را کشید

بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش

دیده ی دیو و پری دید ز ما سروری

هدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش

ساقی مستان ما شد شکرستان ما

یوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش

دوش مرا گفت یار چونی از این روزگار

چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش؟

آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خواب

شکر که من یافتم در بن دندان خویش

بی‌زر و سر سروریم بی‌حشمی مهتریم

قند و شکر می‌خوریم در شکرستان خویش

دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دین

رو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش

غزل 1276

باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش

توبه کنان توبه را سیل ببردست دوش

گرز برآورد عشق کوفت سر عقل را

شد ز بلندی عشق چرخ فلک پست دوش

دولت نو شد پدید دام جهان را درید

مرغ ظریف از قفس شکر که وارست دوش

آنچ به هفت آسمان جُست فرشته و نیافت

نک به زمین گاه خاک سهل برون جَست دوش

عقل کمالی که او گردن شیران شکست

عاشق بی‌دست و پا گردن او بست دوش

ماه که چون عاشقان در پی خورشید بود

بعد فراق دراز خفیه بپیوست دوش

خامش باش ای دلیل خامشیت گفتنست

شد سر و گوشت بلند از سخن پست دوش

غزل 1304

باده نمی‌بایدم ، فارغم از دُرد و صاف

تشنه ی خون خودم ، آمد وقت مصاف

برکش شمشیر تیز خون حسودان بریز

تا سر بی‌تن کند گرد تن خود طواف

کوه کن از کَله‌ها بحر کن از خون ما

تا بخورد خاک و ریگ جرعه ی خون از گزاف

ای ز دل من خبیر رو دهنم را مگیر

ور نه شکافد دلم خون بجهد از شکاف

در دل آتش روم لقمه ی آتش شوم

جانِ چو کبریت را بر چه بریدند ناف

آتش فرزندِ ماست تشنه و دربند ماست

هر دو یکی می‌شویم تا نبود اختلاف

چکچک و دودش چراست زانک دورنگی به جاست

چونک شود هیزم او چکچک نبود ز لاف

ور بجهد نیم سوز فحم بود او هنوز

تشنه دل و رو سیه طالب وصل و زفاف

آتش گوید برو تو سیهی من سپید

هیزم گوید که تو سوخته‌ای من معاف

این طرفش روی نی وان طرفش روی نی

کرده میان دو یار در سیهی اعتکاف

همچو مسلمان غریب نی سوی خلقش رهی

نی سوی شاهنشهی بر طرفی چون سجاف

بلک چو عنقا که او از همه مرغان فزود

بر فلکش ره نبود ماند بر آن کوه قاف

با تو چه گویم که تو در غم نان مانده‌ای

پشت خمی همچو لام تنگ دلی همچو کاف

هین بزن ای فتنه جو بر سر سنگ آن سبو

تا نکشم آب جو تا نکنم اغتراف

ترک سقایی کنم غرقه ی دریا شوم

دور ز جنگ و خلاف بی‌خبر از اعتراف

همچو روان‌های پاک خامش در زیر خاک

قالبشان چون عروس خاک بر او چون لحاف

غزل 1305

کعبه جان‌ها تویی گرد تو آرم طواف

جغد نیم بر خراب هیچ ندارم طواف

پیشه ندارم جز این کار ندارم جز این

چون فلکم روز و شب پیشه و کارم طواف

بهتر از این یار کیست خوشتر از این کار چیست؟

پیش بت من سجود ، گِرد نگارم طواف

رخت کشیدم به حج تا کنم آن جا قرار

برد عرب رخت من برد قرارم طواف

تشنه چه بیند به خواب چشمه و حوض و سبو

تشنه وصل توام کی بگذارم طواف

چونک برآرم سجود باز رهم از وجود

کعبه شفیعم شود چونک گزارم طواف

حاجی عاقل طواف چند کند هفت هفت

حاجی دیوانه‌ام من نشمارم طواف

گفتم گل را که خار کیست ز پیشش بران

گفت بسی کرد او گرد عذارم طواف

گفت به آتش هوا دود نه درخورد توست

گفت بهل تا کند گرد شرارم طواف

عشق مرا می‌ستود کو همه شب همچو ماه

بر سر و رو می‌کند گرد غبارم طواف

همچو فلک می‌کند بر سر خاکم سجود

همچو قدح می‌کند گرد خمارم طواف

خواجه عجب نیست اینک من بدوم پیش صید

طرفه که بر گرد من کرد شکارم طواف

هست اثرهای یار در دمن این دیار

ور نه نبودی بر این تیره دیارم طواف

عاشق مات ویم تا ببرد رخت من

ور نه نبودی چنین گِرد قمارم طواف

خشت وجود مرا خرد کن ای غم چو گرد

تا که کنم همچو گَرد گِرد سوارم طواف

بس کن و چون ماهیان باش خموش اندر آب

تا نه چو تابه شود بر سر نارم طواف

غزل 1349

تا نزند آفتاب خیمه ی نور جلال

حلقه ی مرغان روز کی بزند پر و بال

از نظر آفتاب گشت زمین لاله زار

خانه نشستن کنون هست وبال وبال

تیغ کشید آفتاب خون شفق را بریخت

خون هزاران شفق طلعت او را حلال

چشم گشا عاشقا بر فلک جان ببین

صورت او چون قمر قامت من چون هلال

عرضه کند هر دمی ساغر جام بقا

شیشه شده من ز لطف ساغر او مال مال

چشم ، پر از خواب بود گفتم شاها شبست

گفت که با روی من شب بود اینک محال

غزل 1350

چشم تو با چشم من هر دم بی‌قیل و قال

دارد در درس عشق بحث و جواب و سؤال

گاه کند لاغرم همچو لب ساغرم

گاه کند فربهم تا نروم در جوال

چون نگرم سوی نقش گوید ای بت پرست

چشم نهم سوی مال او دهدم گوشمال

گویمش ای آفتاب بر همه دل‌ها بتاب

جمله جهان ذره‌ها نور خوشت را عیال

سر بزن ای آفتاب از پس کوه سحاب

هر نظری را نما بی‌سخنی شرح حال

بازمگیر آب پاک از جگر شوره خاک

منع مکن از جلال پرتو نور جلال

ای که می اش خورده‌ای از چه تو پژمرده‌ای

باغ رخش دیده‌ای باز گشا پر و بال

غزل 1715

هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام

دشمنم از مرگ من کور شود والسلام

آن شکرستان مرا می کُشد اندر شکر

ای که چنین مرگ را جان و دل من غلام

در غلط افکنده‌ست نام و نشان خلق را

عمر شکربسته را مرگ نهادند نام

از جهت این رسول گفت که الفقر کَنز

فقر کند نام گنج تا غلط افتند عام

وحی در ایشان بود گنج به ویران بود

تا که زر پخته را ره نبرد هیچ خام

گر تو بدانی که مرگ دارد صد باغ و برگ

هست حیات ابد جوییش از جان مدام

خامش کن لب ببند بی‌دهنی خای قند

نیست شو از خود که تا هست شوی زو تمام

غزل 1719

پیشتر آ  می لبا ، تا همه شیدا شویم

بیشتر آ گوهرا تا همه دریا رویم

دست به هم وادهیم حلقه صفت جوق جوق

جمع معلق زنان مست به دریا دویم

بر لب دریای عشق تازه بروییم باز

های که چون گلستان تا به ابد ما نویم

وز جگر گلستان شعله ی دیگر زنیم

چون ز رخ آتشین مایه ی صد پرتویم

غزل 1721

خوش سوی ما آ  دمی ز آنچ که ما هم خوشیم

آب حیات توایم گر چه به شکل آتشیم

تو چو کبوتربچه زاده ی این لانه‌ای

گر تو نیایی به خود مات از این سو کشیم

حاضر ما شو که ما حاضر آن شاهدیم

مست می اش می شویم باده از او می چشیم

تیزروان همچو سیل گر چه چو کُه ساکنیم

نعره زنان همچو رعد گر چه چنین خامشیم

در پی سرنای عشق تیزدم و دلنواز

کز رگ جان همچو چنگ بهر تو در نالشیم

نور فلک شمس دین مفخر تبریز ما

از رخ آن آفتاب چرخ درون مه وشیم

غزل 2057

یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین

در پی سرو روان چشمه و گلزار بین

برجه و کاهل مباش در ره عیش و معاش

پیشکشی کن قماش رونق تجار بین

جمله‌ی تجار ما اهل دل و انبیا

همره این کاروان خالق غفار بین

تا نگری در زمین هیچ نبینی فلک

یک دمه خود را مبین خلعت دیدار بین

این سخن درنثار هم به سخن ده سپار

پس تو ز هر جزو خویش نکته و گفتار بین

غزل 2058

با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن؟

هر طرفی موج خون نیم شبان چیست آن؟

در کفن خویشتن رقص کنان مردگان

نفخه ی صور است یا عیسی ثانی است آن؟

آتش نو را ببین زود درآ چون خلیل

گر چه به شکل آتش است باده ی صافی است آن

دلق تن خویش را بر گرو می ‌بنه

پاک شوی پاکباز نوبت پاکی است آن

باده کشیدی ولیک در قدحت باقی است

حمله ی دیگر که اصل جرعه باقی است آن

دشنه ی تیز ار خلیل بنهد بر گردنت

رو بمگردان که آن شیوه شاهی است آن

حکم به هم درشکست هست قضا در خطر

فتنه ی حکم است این آفت قاضی است آن

نفس تو امروز اگر وعده فردا دهد

بر دهنش زن از آنک مردک لافی است آن

ما ز زمستان نفس برف تن آورده‌ایم

بهر تقاضای لطف نکته ی کاجی است آن

غزل 2059

گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان

آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان

گفت که سلطان منم جان گلستان منم

حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان

دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی

نای منی هین مکن از دم هر کس فغان

پیش چو من کیقباد چشم بدم دور باد

شرم ندارد کسی یاد کند از کِهان

جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند

زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان

چنگ به من درزدی چنگ منی در کنار

تار که در زخمه‌ام سست شود بگسلان

پشت جهان دیده‌ای روی جهان را ببین

پشت به خود کن که تا روی نماید جهان

ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ

چند چو سایه دوی در پی این دیگران

بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد

تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان

در پی دزدی بدم دزد دگر بانگ کرد

هشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن

گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت

دزدِ مرا باد داد آن دغل کژنشان

غزل 2064

باز فروریخت عشق از در و دیوار من

باز ببرید بند اشتر کین دار من

بار دگر شیر عشق پنجه ی خونین گشاد

تشنه ی خون گشت باز این دل سگسار من

باز سر ماه شد نوبت دیوانگی است

آه که سودی نکرد دانش بسیار من

بار دگر فتنه زاد جمره ی دیگر فتاد

خواب مرا بست باز دلبر بیدار من

صبر مرا خواب برد عقل مرا آب برد

کار مرا یار برد تا چه شود کار من

خیز دگربار خیز خیز که شد رستخیز

مایه صد رستخیز شور دگربار من

گر ز خزان گلستان چون دل عاشق بسوخت

نک رخ آن گلستان گلشن و گلزار من

باغ جهان سوخته باغ دل افروخته

سوخته اسرار باغ ساخته اسرار من

نوبت عشرت رسید ای تن محبوس من

خلعت صحت رسید ای دل بیمار من

پیر خرابات هین از جهت شکر این

رو گرو می‌بنه خرقه و دستار من

خرقه و دستار چیست این نه ز دون همتی است

جان و جهان جرعه‌ای است از شه خمار من

داد سخن دادمی سوسن آزادمی

لیک ز غیرت گرفت دل ره گفتار من

شکر که آن ماه را هر طرفی مشتری است

نیست ز دلال گفت رونق بازار من

عربده قال نیست حاجت دلال نیست

جعفر طرار نیست جعفر طیار من

غزل 2068

بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین

باز درافکند عشق غلغله یا مسلمین

دشمن جان‌های ماست دوستی دوستان

مادر فتنه شده‌ست حامله یا مسلمین

آفت عالم شده‌ست ماه رخی زهره سوز

فتنه ی آدم شده‌ست سنبله یا مسلمین

لاف ز شه می‌زند سکه ز مه می‌