قدر عافیت حکایتی از باب اول گلستان در سیرت پادشاهان
پادشاهى با نوکرش در کشتى نشست تا سفر کند، از آنجا که آن نوکر نخستین بار بود که دریا را مىدید و تا آن وقت رنجهاى دریانوردى را ندیده بود، از ترس به گریه و زارى و لرزه افتاد و بىتابى کرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت، ناآرامى او باعث شد که آسایش شاه را بر هم زند، اطرافیان شاه در فکر چاره جویى بودند، تا اینکه حکیمى به شاه گفت: (اگر فرمان دهى من او را به طریقى آرام و خاموش مىکنم.)
شاه گفت: اگر چنین کنى نهایت لطف را به من نمودهاى. حکیم گفت: فرمان بده نوکر را به دریا بیندازند. شاه چنین فرمانى را صادر کرد. او را به دریا افکندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دریا فریاد مىزد مرا کمک کنید! مرا نجات دهید! سرانجام موی سرش را گرفتند و به داخل کشتى کشیدند. او در گوشهاى از کشتى خاموش نشست و دیگر چیزى نگفت.
شاه از این دستور حکیم تعجب کرد و از او پرسید: (حکمت این کار چه بود که موجب آرامش غلام گردید؟)
حکیم جواب داد: (او اول رنج غرق شدن را نچشیده بود و قدر سلامت کشتى را نمىدانست، همچنین قدر عافیت را آن کس داند که قبلا گرفتار مصیبت گردد.)
اى سیر، تو را نان جوین خوش ننماید
معشوق من است آنکه به نزدیک تو زشت است
حوران بهشتى را، دوزخ بود اَعراف
از دوزخیان پرس که اَعراف بهشت است
فرق است میان آن که یارش در بَر
با آنکه دو چشم انتظارش، بر دَر
پینوشت: از کتاب آقای «محمد محمدی اشتهاردی»

برای دیدن ضربالمثلهای گلستان اینجا کلیک کنید
