خورشید انوار مجموعه‌ای شامل ۱۵۰۰۰ بیت انتخاب شده بر اساس سادگی و به ترتیب وزنی مَفاعِلُن فَعَلاتُن مَفاعِلُن فَعلَن

مَفاعِلُن فَعَلاتُن مَفاعِلُن فَعلَن

غزل 936

مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند؟

مرا جمال تو باید قمر چه سود کند؟

چو مست چشم تو نبود شراب را چه طرب

چو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند

چو یوسفم تو نباشی مرا به مصر چه کار

چو رفت سایه ی سلطان حشر چه سود کند

چو آفتاب تو نبود ز آفتاب چه نور

چو منظرم تو نباشی نظر چه سود کند

لقای تو چو نباشد بقای عمر چه سود

پناه تو چو نباشد سپر چه سود کند

شبم چو روز قیامت دراز گشت ولی

دلم سحور تو خواهد سحر چه سود کند

شبی که ماه نباشد ستارگان چه زنند

چو مرغ را نبود سر دو پر چه سود کند

مرا به جز نظر تو نبود و نیست هنر

عنایتت چو نباشد هنر چه سود کند

جهان مثال درختست برگ و میوه ز توست

چو برگ و میوه نباشد شجر چه سود کند

گذر کن از بشریت فرشته باش دلا

فرشتگی چو نباشد بشر چه سود کند

خبر چو محرم او نیست بی‌خبر شو و مست

چو مخبرش تو نباشی خبر چه سود کند

ز شمس مفخر تبریز آنک نور نیافت

وجود تیره او را دگر چه سود کند

غزل 940

ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود

بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود

غزل سرا شدم از دست عشق و دست زنان

بسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود

عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوه

کدام کوه که باد توش چو که نربود

اگر کهم هم از آواز تو صدا دارم

وگر کهم همه در آتش توم که دود

وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدم

ز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود

به هر کجا عدم آید وجود کم گردد

زهی عدم که چو آمد از او وجود افزود

فلک کبود و زمین همچو کور راه نشین

کسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود

ستایشت به حقیقت ستایش خویش است

که آفتاب ستا چشم خویش را بستود

ستایش تو چو دریا زبان ما کشتی

روان مسافر دریا و عاقبت محمود

مرا عنایت دریا چو بخت بیدارست

مرا چه غم اگرم هست چشم خواب آلود

غزل 941

ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود

به نقد خاک شوم بنگرم چه خواهد بود

به نقد خاک شدن کار عاشقان باشد

که راه بند شکستن خدایشان بنمود

به امر موتوا من قبل ان تموتوا ما

کنیم همچو محمد غزای نفس جهود

شود دمی همه خاک و شود دمی همه آب

شود دمی همه آتش شود دمی همه دود

شود دمی همه یار و شود دمی همه غار

شود دمی همه تار و شود دمی همه پود

به پیش خلق نشسته هزار نقش شود

ولیک در نظر تو نه کم شود نه فزود

غزل 943

اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد

تو هم به صلح گرایی اگر خدا خواهد

هزار عاشق داری تو را به جان جویان

که تا سعادت و دولت ز ما که را خواهد

ز عشق عاشق درویش خلق در عجبند

که آنچ رشک شهانست او چرا خواهد

عجب نباشد اگر مرده‌ای بجوید جان

و یا گیاه بپژمرده‌ای صبا خواهد

و یا دو دیده کور از خدا بصر جوید

و یا گرسنه ده ساله‌ای نوا خواهد

همه دعا شده‌ام من ز بس دعا کردن

که هر که بیند رویم ز من دعا خواهد

زهی سخاوت و ایثار شمس تبریزی

که شمس گنبد خضرا از او عطا خواهد

غزل 945

ندا رسید به جان‌ها که چند می‌پایید

به سوی خانه اصلی خویش بازآیید

ز آب و گل چو چنین کنده ایست بر پاتان

بجهد کنده ز پا پاره پاره بگشایید

سفر کنید از این غربت و به خانه روید

از این فراق ملولیم عزم فرمایید

به دوغ گنده و آب چه و بیابان‌ها

حیات خویش به بیهوده چند فرسایید

خدای پر شما را ز جهد ساخته است

چو زنده‌اید بجنبید و جهد بنمایید

به کاهلی پر و بال امید می‌پوسد

چو پر و بال بریزد دگر چه را شایید

درون هاون شهوت چه آب می‌کوبید

چو آبتان نبود باد لاف پیمایید

نمی‌هلند که مخلص بگویم این‌ها را

ز اصل چشمه بجویید آن چو جویایید

غزل 949

مرا وصال تو باید صبا چه سود کند

چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند

ایا بتان شکرلب چو روی شه دیدم

مرا جمال و کمال شما چه سود کند

مرا بقا و فنا از برای خدمت اوست

مرا چو آن نبود این بقا چه سود کند

سقا و آب برای حرارت جگرست

جگر چو خون شد ای دل سقا چه سود کند

فلک به ناله شد از بس دعا و زاری من

چو بخت یار نباشد دعا چه سود کند

مگو چنین تو چه دانی بلادریست نهان

خدای داند و بس کاین بلا چه سود کند

در آن فلک که شعاعات آفتاب دلست

هزار سایه و ظل هما چه سود کند

هما و سایه‌اش آن جا چو ظلمتی باشد

ز نور ظلمت غیر فنا چه سود کند

دلا تو چند زنی لاف از وفاداری

برو به بحر وفا این وفا چه سود کند

چو کبر را بگذاری صفا ز حق یابی

بدانی آنگه کاین کبریا چه سود کند

برو به نزد خداوند شمس تبریزی

فقیر او شو جانا غنا چه سود کند

غزل 950

سپاس آن عدمی را که هست ما بربود

ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود

به هر کجا عدم آید وجود کم گردد

زهی عدم که چو آمد از او وجود فزود

به سال‌ها بربودم من از عدم هستی

عدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود

رهد ز خویش و ز پیش و ز جان مرگ اندیش

رهد ز خوف و رجا و رهد ز باد و ز بود

کُه وجود چو کاهست پیش باد عدم

کدام کوه که او را عدم چو کَه نربود

وجود چیست و عدم چیست کاه و کُه چه بود

شه ای عبارت از در برون ز بام فرود

غزل 952

ز شمس دین طرب نوبهار بازآید

نشاط بلبله و سبزه زار بازآید

کبوتر دل من در شکار باز پرید

خنک زمانی کو از شکار بازآید

چو ملک حسن بر وی مَهَم قرار گرفت

بود که سوی دلم زو قرار بازآید

از این خمار مرا نیست غم اگر روزی

به دستم آن قدح پرشرار بازآید

هزار چشمه حیوان چه در شمار آید

اگر از او لطف بی‌شمار بازآید

غزل 955

سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید

سلام گرد جهان گشت جز تو نپسندید

بگرد بام تو گردان کبوتران سلام

که بی‌پناه تو کس را نشاید آرامید

چو پر و بال ز تو یافتست هر مرغی

ز غیر تو به کجا باشدش امید مرید

به هر طرف که ببینی تو مرغ سوخته پر

بدان که از طمع خام سوی دام پرید

تو آب کوثری و سوخته به تو آید

برویدش سپس سوز پر و بال جدید

غزل 957

هزار جان مقدس فدای روی تو باد

که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد

هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق

که او به دام هوای چو تو شهی افتاد

ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت

که هر یکی ز یکی خوشترست زهی بنیاد

دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر

ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد

به حکم تست بخندانی و بگریانی

همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد

به باد زرد شویم و به باد سبز شویم

تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد

کلوخ و سنگ چه داند بهار جز اثری

بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد

غزل 958

کدام لب که از او بوی جان نمی‌آید

کدام دل که در او آن نشان نمی‌آید

سگان طمع چپ و راست از چه می‌پویند

چو بوی قلیه از آن دیگدان نمی‌آید

هزار بره و گرگ از چه روی هم علفند

به جان چو هیبت و بانگ شبان نمی‌آید

برون گوش دو صد نعره جان همی‌شنود

تو هوش دار چنین گر چنان نمی‌آید

در این جهان کهن جان نو چرا روید

چو هر دمی مددی زان جهان نمی‌آید

دو سه قدم به سوی باغ عشق کس ننهاد

که صد سلامش از آن باغبان نمی‌آید

ورای عشق هزاران هزار ایوان هست

ز عزت و عظمت در گمان نمی‌آید

به هر دمی ز درونت ستاره‌ای تابد

که هین مگو کاثری ز آسمان نمی‌آید

دهان ببند و دهان آفرین کند شرحش

به صورتی که تو را در زبان نمی‌آید

غزل 959

اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد

نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد

اگر به آب ریاضت برآوری غسلی

همه کدورت دل را صفا توانی کرد

ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهی

نزول در حرم کبریا توانی کرد

درون بحر معانیِ لا، نه آن گهری

که قدر و قیمت خود را بها توانی کرد

به همت ار نشوی در مقام خاک مقیم

مقام خویش بر اوج علا توانی کرد

اگر به جَیب تفکر فروبری سر خویش

گذشته‌های قضا را ادا توانی کرد

ولیکن این صفت ره روان چالاکست

تو نازنین جهانی کجا توانی کرد؟

نه دست و پای اجل را فرو توانی بست

نه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد

تو رستمِ دل و جانی و سرور مردان

اگر به نفس لئیمت غزا توانی کرد

مگر که درد غم عشق سر زند در تو

به درد او غم دل را روا توانی کرد

ز خار چون و چِرا این زمان چو درگذری

به باغ جنت وصلش چَرا توانی کرد

اگر تو جنس همایی و جنس زاغ نه‌ای

ز جان تو میل به سوی هما توانی کرد

همای سایه ی دولت چو شمس تبریزیست

نگر که در دل آن شاه جا توانی کرد

غزل 1133

نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار

نه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار

به هر کجا که نهی دل به قهر برکندت

به هیچ جای منه دل دلا و پا مفشار

به شب قرار نهی روز آن بگرداند

بگیر عبرت از این اختلاف لیل و نهار

برادرا سر و کار تو با کی افتادست

کز اوست بی‌سر و پا گشته گنبد دوار

برادرا تو کجا خفته‌ای نمی‌دانی

که بر سر تو نشستست افعی بیدار

هزار تاجر بر بوی سود شد به سفر

ببرد دمدمه ی حکم حق ز جانش قرار

چنانش کرد که در شهرها نمی‌گنجید

ملول شد ز بیابان و رفت سوی بحار

رود که گیرد مرجان ولیک بدهد جان

که در کمین بنشستست بر رهش جرار

دوید در پی آب و نیافت غیر سراب

دوید در پی نور و نیافت الا نار

قضا گرفته دو گوشش کشان کشان که بیا

چنین کشند به سوی جوال گوش حمار

بتر ز گاوی کاین چرخ را نمی‌بینی

که گردن تو ببستست از برای دوار

در این دوار طبیبان همه گرفتارند

کز این دوار بود مست کله ی بیمار

به بر و بحر و به دشت و به کوه می‌کشدش

که تا کجاش دراند به پنجه شیر شکار

ولیک عاشق حق را چو بردراند شیر

هلا دریدن او را چو دیگران مشمار

دل و جگر چو نیابد درونه ی تن او

همان کسی که دریدش همو شود معمار

چو در حیات خود او کشته گشت در کف عشق

به امر موتوا من قبل ان تموتوا زار

که بی‌دلست و جگرخون عاشقست یقین

شکار را ندرانید هیچ شیر دو بار

وگر درید به سهوش بدوزدش در حال

در او دمد دم جان و بگیردش به کنار

حرام کرد خدا شحم و لحم عاشق را

که تا طمع نکند در فناش مردم خوار

تو عشق نوش که تریاق خاک فاروقیست

که زهر زهره ندارد که دم زند ز ضرار

سخن رسید به عشق و همی‌جهد دل من

کجا جهد ز چنین زخم بی‌محابا تار

چو قطب می‌نجهد از میان دور فلک

کجا جهد تو بگو نقطه از چنین پرگار

خموش باش که این هم کشاکش قدرست

تو را به شَعر و به اطلس مرا سوی اشعار

غزل 1134

چرا ز قافله یک کس نمی‌شود بیدار

که رخت عمر ز کی باز می‌برد طرار

چرا ز خواب و ز طرار می‌نیازاری

چرا از او که خبر می‌کند کنی آزار

تو را هر آنک بیازرد شیخ و واعظ توست

که نیست مهر جهان را چو نقش آب قرار

یکی همیشه همی‌گفت راز با خانه

مشو خراب به ناگه مرا بکن اخبار

شبی به ناگه خانه بر او فرود آمد

چه گفت گفت کجا شد وصیت بسیار

نگفتمت خبرم کن تو پیش از افتادن

که چاره سازم من با عیال خود به فرار

خبر نکردی ای خانه کو حق صحبت

فروفتادی و کشتی مرا به زاری زار

جواب گفت مر او را فصیح آن خانه

که چند چند خبر کردمت به لیل و نهار

بدان طرف که دهان را گشادمی بشکاف

که قوتم برسیدست وقت شد هش دار

همی‌زدی به دهانم ز حرص مشتی گل

شکاف‌ها همی‌بستی سراسر دیوار

ز هر کجا که گشادم دهان فروبستی

نهشتیم که بگویم چه گویم ای معمار

بدان که خانه تن توست و رنج‌ها چو شکاف

شکاف رنج به دارو گرفتی ای بیمار

مثال کاه و گلست آن مزوره و معجون

هلا تو کاه گل اندر شکاف می‌افشار

دهان گشاید تن تا بگویدت رفتم

طبیب آید و بندد بر او ره گفتار

خمار درد سرت از شراب مرگ شناس

مده شراب بنفشه بهل شراب انار

وگر دهی تو به عادت دهش که روپوشست

چه روی پوشی زان کوست عالم الاسرار

بخور شراب انابت بساز قرص ورع

ز توبه ساز تو معجون غذا ز استغفار

بگیر نبض دل و دین خود ببین چونی

نگاه کن تو به قاروره عمل یک بار

به حق گریز که آب حیات او دارد

تو زینهار از او خواه هر نفس زنهار

اگر کسیت بگوید که خواست فایده نیست

بگو که خواست از او خاست چون بود بی‌کار

مرید چیست به تازی مرید خواهنده

مرید از آن مرادست و صید از آن شکار

اگر نخواست مرا پس چرام خواهان کرد

که زرد کرد رخم را فراق آن رخسار

وگر نه غمزه او زد به تیغ عشق مرا

چراست این دل من خون و چشم من خونبار

خزان مرید بهارست زرد و آه کنان

نه عاقبت به سر او رسید شیخ بهار

چو زنده گشت مرید بهار و مرده نماند

مرید حق ز چه ماند میان ره مردار

به سوی باغ بیا و جزای فعل ببین

شکوفه لایق هر تخم پاک در اظهار

چو واعظان خضرکسوه ی بهار ای جان

زبان حال گشا و خموش باش ای یار

غزل 1135

بیار ساقی بادت فدا سر و دستار

ز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر

درآی مست و خرامان و ساغر اندر دست

روا مبین چو تو ساقی و ما چنین هشیار

بیار جام که جانم ز آرزومندی

ز خویش نیز برآمد چه جای صبر و قرار

بیار جام حیاتی که هم مزاج توست

که مونس دل خسته‌ست و محرم اسرار

از آن شراب که گر جرعه‌ای از او بچکد

ز خاک شوره بروید همان زمان گلزار

شراب لعل که گر نیم شب برآرد جوش

میان چرخ و زمین پر شود از او انوار

زهی شراب و زهی ساغر و زهی ساقی

که جان‌ها و روان‌ها نثار باد نثار

بیا که در دل من رازهای پنهانست

شراب لعل بگردان و پرده‌ای مگذار

مرا چو مست کنی آنگهی تماشا کن

که شیرگیر چگونست در میان شکار

تبارک الله آن دم که پر شود مجلس

ز بوی جام و ز نور رخ چنان دلدار

هزار مست چو پروانه جانب آن شمع

نهاده جان به طبق بر که این بگیر و بیار

ز مطربان خوش آواز و نعره مستان

شراب در رگ خمار گم کند رفتار

ببین به حال جوانان کهف کان خوردند

خراب سیصد و نه سال مست اندر غار

چه باده بود که موسی به ساحران درریخت

که دست و پای بدادند مست و بیخودوار

زنان مصر چه دیدند بر رخ یوسف

که شرحه شرحه بریدند ساعد چو نگار

چه ریخت ساقی تقدیس بر سر جرجیس

که غم نخورد و نترسید ز آتش کفار

هزار بارش کشتند و پیشتر می‌رفت

که مستم و خبرم نیست از یکی و هزار

صحابیان که برهنه به پیش تیغ شدند

خراب و مست بدند از محمد مختار

غلط محمد ساقی نبود جامی بود

پر از شراب و خدا بود ساقی ابرار

کدام شربت نوشید پوره ی ادهم

که مست وار شد از ملک و مملکت بیزار

چه سکر بود که آواز داد سبحانی

که گفت رمز اناالحق و رفت بر سر دار

به بوی آن می‌شد آب روشن و صافی

چو مست سجده کنان می‌رود به سوی بحار

ز عشق این می خاکست گشته رنگ آمیز

ز تف این می آتش فروخت خوش رخسار

وگر نه باد چرا گشت همدم و غماز

حیات سبزه و بستان و دفتر گفتار

چه ذوق دارند این چار اصل ز آمیزش

نبات و مردم و حیوان نتیجه ی این چار

چه بی‌هشانه میی دارد این شب زنگی

که خلق را به یکی جام می‌برد از کار

ز لطف و صنعت صانع کدام را گویم

که بحر قدرت او را پدید نیست کنار

شراب عشق بنوشیم و بار عشق کشیم

چنانک اشتر سرمست در میان قطار

نه مستیی که تو را آرزوی عقل آید

ز مستی که کند روح و عقل را بیدار

ز هر چه دارد غیر خدا شکوفه کند

از آنک غیر خدا نیست جز صداع و خمار

کجا شراب طهور و کجا می انگور

طهور آب حیاتست و آن دگر مردار

دمی چو خوک و زمانی چو بوزنه کندت

به آب سرخ سیه روی گردی آخر کار

دلست خنب شراب خدا سرش بگشا

سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار

چو اندکی سر خم را ز گل کنی خالی

برآید از سر خم بو و صد هزار آثار

اگر درآیم کاثار آن فرو شمرم

شمار آن نتوان کرد تا به روز شمار

چو عاجزیم بلا احصیی فرود آریم

چو گشت وقت فروداشت جام جان بردار

درآ به مجلس عشاق شمس تبریزی

که آفتاب از آن شمس می‌برد انوار

غزل 1116

نبشتست خدا گرد چهره دلدار

خطی که فاعتبروا منه یا اولی الابصار

چو عشق مردم خوارست مردمی باید

که خویش لقمه کند پیش عشق مردم خوار

تو لقمه تُرُشی دیر دیر هضم شوی

ولیست لقمه ی شیرین  نوش گوار

تو زاده عدمی آمده ز قحط دراز

تو را چه مرغ مسمن غذا چه کژدم و مار

به دیگ گرم رسیدی گهی دهان سوزی

گهی سیاه کنی جامه و لب و دستار

به هیچ سیر نگردی چو معده دوزخ

مگر که بر تو نهد پای خالق جبار

چنانک بر سر دوزخ قدم نهد خالق

ندا کند که شدم سیر هین قدم بردار

خداست سیرکن چشم اولیا و خواص

که رسته‌اند ز خویش و ز حرص این مردار

نه حرص علم و هنر ماندشان نه حرص بهشت

نجوید او خر و اشتر که هست شیرسوار

خموش اگر شمرم من عطا و بخشش‌هاش

از آن شمار شود گیج و خیره روز شمار

بیا تو مفخر تبریز شمس دین به حق

کمینه چاکر تو شمس گنبد دوار

غزل 1137

شدست نور محمد هزار شاخ هزار

گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار

اگر حجاب بدرد محمد از یک شاخ

هزار راهب و قسیس بردرد زنار

چو میرخوان توام ترش بنهم و شیرین

که هر کسی بخورد بای خود ز خوان کبار

به سوزنی که دهان‌ها بدوخت در رمضان

بیا بدوز دهانم که سیرم از گفتار

ولی چو جمله دهانم کدام را دوزی

نیم چو سوزن کو را بود یکی سوفار

غزل 1138

چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار

بر آب دیده و خون جگر گرفت قرار

هزار آتش و دود و غمست و نامش عشق

هزار درد و دریغ و بلا و نامش یار

هر آنک دشمن جان خودست بسم الله

صلای دادن جان و صلای کشتن زار

به من نگر که مرا او به صد چنین ارزد

نترسم و نگریزم ز کشتن دلدار

شکار را به دو صد ناز می‌برد این شیر

شکار در هوس او دوان قطار قطار

شکار کشته به خون اندرون همی‌زارد

که از برای خدایم بکش تو دیگربار

دو چشم کشته به زنده بدان همی‌نگرد

که ای فسرده غافل بیا و گوش مخار

خمش خمش که اشارات عشق معکوسست

نهان شوند معانی ز گفتن بسیار

غزل 1139

مجوی شادی چون در غمست میل نگار

که در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار

اگر چه دلبر ریزد گلابه بر سر تو

قبول کن تو مر آن را به جای مشک تتار

درون تو چو یکی دشمنیست پنهانی

بجز جفا نبود هیچ دفع آن سگسار

کسی که بر نمدی چوب زد نه بر نمدست

ولی غرض همه تا آن برون شود ز غبار

غبارهاست درون تو از حجاب منی

همی‌برون نشود آن غبار از یک بار

به هر جفا و به هر زخم اندک اندک آن

رود ز چهره دل گه به خواب و گه بیدار

اگر به خواب گریزی به خواب دربینی

جفای یار و سقط‌های آن نکوکردار

تراش چوب نه بهر هلاکت چوبست

برای مصلحتی راست در دل نجار

از این سبب همه شر طریق حق خیرست

که عاقبت بنماید صفاش آخر کار

نگر به پوست که دباغ در پلیدی‌ها

همی‌بمالد آن را هزار بار هزار

که تا برون رود از پوست علت پنهان

اگر چه پوست نداند ز اندک و بسیار

تو شمس مفخر تبریز چاره‌ها داری

شتاب کن که تو را قدرتیست در اسرار

غزل 1144

ندا رسید به جان‌ها ز خسرو منصور

نظر به حلقه ی مردان چه می‌کنید از دور

چو آفتاب برآمد چه خفته‌اند این خلق

نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور

مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا

نظر به صنع حجابست از چنان منظور

چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب

به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور

بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست

هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور

چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری

در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور

میان غلغله و دار و گیر و بردابرد

میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور

درآمد از در گلخن به خشم حمامی

زدش به پای که برجه نه مرده‌ای در گور

بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک

ولی خزینه حمام سرد دید و نفور

بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا

تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور

چه خفته‌ایم ولیکن ز خفته تا خفته

هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور

شهی که خفت ز شاهی خود بود غافل

خسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور

چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیند

به تخت آید شاه و به تخته آن مقهور

لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیست

نگر به دانش داوود و کوتهیِ  زبور

مگر که لطف کند باز شمس تبریزی

وگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور

غزل 1145

به من نگر که منم مونس تو اندر گور

در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور

سلام من شنوی در لحد خبر شودت

که هیچ وقت نبودی ز چشم من مستور

منم چو عقل و خرد در درون پرده ی تو

به وقت لذت و شادی به گاه رنج و فتور

شب غریب چو آواز آشنا شنوی

رهی ز ضربت مار و جهی ز وحشت مور

به هر طرف نگری صورت مرا بینی

اگر به خود نگری یا به سوی آن شر و شور

ز احولی بگریز و دو چشم نیکو کن

که چشم بد بود آن روز از جمالم دور

غزل 1147

بکش بکش که چه خوش می‌کشی بیار بیار

هزیمتان ره عشق را قطار قطار

کنار بازگشادست عشق از مستی

رسید دلشدگان را گه کنار کنار

ز دست خویش از آن ساغری که می‌دانی

اگر چه نیک خرابم بیا بیار بیار

قرار دولت او خواه و از قرار مپرس

که نیست از رخ او در دلم قرار قرار

ایا کسی که درافتاده‌ای به چنگالش

ز چنگ دوست رهیدن طمع مدار مدار

تو خون بدی وز عشقش چو شیر جوشیدی

چو شیر خون نشود تو از این گذار گذار

برو به باده مخدوم شمس دین آمیز

که نیست باده تبریز را خمار خمار

غزل 1151

قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور

خراب کار مرا شمس دین کند معمور

خدیو عالم بینش چراغ عالم کشف

که روح‌هاش به جان سجده می‌کنند از دور

گر آسمان و زمین پر شود ز ظلمت کفر

چو او بتابد پرتو بگیرد آن همه نور

از آن صفا که ملایک از او همی‌یابند

اگر رسد به شیاطین شوند هر یک حور

به روز عیدی کو بخش کردن آغازد

به هر سویست عروسی به هر نواحی سور

تو آن کسی که همه مجرمان عالم را

به بحر رحمت غوطی دهی کنی مغفور

غزل 1214

بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس

قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس

بیا بیا که حریفان همه به گوش تواند

بیا بیا که حریفان تو را غلام مترس

بیا بیا به شرابی و ساقیی که مپرس

درآ درآ بر آن شاه خوش سلام مترس

شنیده‌ای که در این راه بیم جان و سر است

چو یار آب حیاتست از این پیام مترس

چو عشق عیسی وقتست و مرده می‌جوید

بمیر پیش جمالش چو من تمام مترس

اگر چه رطل گرانست او سبک روحست

ز دست دوست فروکش هزار جام مترس

غلام شیر شدی بی‌کباب کی مانی

چو پخته خوار نباشی ز هیچ خام مترس

حریف ماه شدی از عسس چه غم داری

صبوح روح چو دیدی ز صبح و شام مترس

خیال دوست بیاورد سوی من جامی

که گیر باده خاص و ز خاص و عام مترس

بگفتمش مه روزه‌ست و روز گفت خموش

که نشکند می جان روزه و صیام مترس

در این مقام خلیلست و بایزید حریف

بگیر جام مقیم و در این مقام مترس

غزل 1284

سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش

دمی چو جان مجرد رویم در بر عیش

ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابد

زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش

به نام عیش بریدند ناف هستی ما

به روز عید بزادیم ما ز مادر عیش

بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیش

که عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش

درون پرده ز ارواح عیش صورت‌هاست

ز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش

وجود چون زر خود را به عیش ده نه به غم

که خاک بر سر آن زر که نیست درخور عیش

غزل 1287

مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش

که هر دو آب حیاتست پخته و خامش

خمار باده ی او خوشترست یا مستی

که باد تا به ابد جان‌های ما جامش

ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمش

مرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش

جفای او که روان گریزپای مرا

حریف مرغ وفا کرد دانه و دامش

طرب نخواهد آن کس که درد او بشناخت

نشان نماند او را که بشنود نامش

غزل 1288

چو رو نمود به منصور وصل دلدارش

روا بود که رساند به اصل دل دارش

بسا دلا که به زنهار آمد از عشقش

کشان کشان بکشیدش نداد زنهارش

به روز سرد یکی پوستین بد اندر جو

به عور گفتم درجه به جو برون آرش

نه پوستین بود آن خرس بود اندر جو

فتاده بود همی‌برد آب جوبارش

درآمد او به طمع تا به پوست خرس رسید

به دست خرس بکرد آن طمع گرفتارش

بگفتمش که رها کن تو پوستین بازآ

چه دور و دیر بماندی به رنج و پیکارش

بگفت رو که مرا پوستین چنان بگرفت

که نیست امید رهایی ز چنگ جبارش

هزار غوطه مرا می‌دهد به هر ساعت

خلاص نیست از آن چنگ عاشق افشارش

خمش بس است حکایت اشارتی بس کن

چه حاجتست بر عقل طول طومارش

غزل 1295

بیا بیا که تویی جان جان جان سماع

بیا که سرو روانی به بوستان سماع

بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود

بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع

سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح

یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع

برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی

برون ز هر دو جهانست این جهان سماع

اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخ

گذشته است از این بام نردبان سماع

به زیر پای بکوبید هر چه غیر ویست

سماع از آن شما و شما از آن سماع

چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم

کنار درکشمش همچنین میان سماع

بیا که صورت عشقست شمس تبریزی

که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع

غزل 1321

ایا هوای تو در جان‌ها سلام علیک

غلام می‌خری ارزان بها سلام علیک

ایا کسی که هزاران هزار جان و روان

همی‌کشند ز هر سو تو را سلام علیک

به وقت خواندن آن نامه‌های خون آلود

بخوان ز جانب این آشنا سلام علیک

تو می‌خرامی و خورشید و ماه در پی تو

همی‌دوند که‌ای خوش لقا سلام علیک

به خاک پای تو هر دم همی‌کنند پیام

هزار چشم که ای توتیا سلام علیک

تو تیزگوش تری از همه که هر نفست

ز غیب می‌رسد از انبیا سلام علیک

سلام خشک نباشد خصوص از شاهان

هزار خلعت و هدیه‌ست با سلام علیک

چنانک کرد خداوند در شب معراج

به نور مطلق بر مصطفی سلام علیک

گذشت این همه ای دوست ماجرا بشنو

ولیک پیشتر از ماجرا سلام علیک

غزل 1353

چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال

خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال

در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی

چو بانگ موج به گوشش رسد ز بحر زلال

چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی

در آفتاب بقا تا رهاندش ز زوال

چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی

کسی از او بشکیبد زهی شقا و ضلال

بپر بپر هله ای مرغ سوی معدن خویش

که از قفس برهید ی و باز شد پر و بال

ز آب شور سفر کن به سوی آب حیات

رجوع کن به سوی صدر جان ز صف نعال

برو برو تو که ما نیز می‌رسیم ای جان

از این جهان جدایی بدان جهان وصال

چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک

کنیم دامن خود پر ز خاک و سنگ و سفال

ز خاک دست بداریم و بر سما پریم

ز کودکی بگریزیم سوی بزم رجال

مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد

جوال را بشکاف و برآر سر ز جوال

ندا رسید روان را روان شو اندر غیب

منال و گنج بگیر و دگر ز رنج منال

تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی

تو راست لطف جواب و تو راست علم سؤال

غزل 1723

نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم

که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم

به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم

که من تو را نگذارم به لطف بردارم

رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهم

سر تو را به ده انگشت مغفرت خارم

هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست

اگر ببارم از آن ابر بر سرت بارم

ببسته‌ است میان لطف من به تیمارت

که دیده ای برکات وصال و تیمارم

هزار شربت شافی به مهر می جوشد

از آن شبی که بگفتی به من که بیمارم

بیا به پیش که تا سرمه نوت بکشم

که چشم روشن باشی به فهم اسرارم

ز خاص خاص خودم لطف کی دریغ آید

که از کمال کرم دستگیر اغیارم

خموش کردم تا وقت خلوت تو رسد

ولی مبر تو گمان بد ای گرفتارم

غزل 1724

همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم

همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم

حرام دارم با مردمان سخن گفتن

و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم

هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند

رهی که آن به سوی تو است ترک تاز کنم

ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورم

چو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم

پریر عشق مرا گفت من همه نازم

همه نیاز شو آن لحظه‌ای که ناز کنم

چو ناز را بگذاری همه نیاز شوی

من از برای تو خود را همه نیاز کنم

خموش باش زمانی بساز با خمشی

که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم

غزل 1725

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم

در این سراب فنا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من

به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

که نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند

که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست

وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

غزل 1728

مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم

وگر درم نگشایی مقیم درگاهم

چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش

به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم

به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم

به توست آگهی من اگر من آگاهم

ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم

بس است دولت عشق تو منصب و جاهم

اگر چه کاهل و بی‌گاه خیز قافله‌ام

به سوی توست سفرهای گاه و بی‌گاهم

برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو

که زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم

غزل 1732

به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام

اشارتی که بکردی به سر به جای سلام

به حق آنک گزیدی دو لب که جام بگیر

بنوش جام رها کن حدیث پخته و خام

به حق آنک تو را دیدم و قلم افتاد

ز دست عشق نویسم به پیش تو ناکام

به حق حلقه رندان که باده می نوشند

به پیش خلق هویدا میان روز صیام

هزار شیشه شکستند و روزه شان نشکست

از آنک شیشه گر عشق ساخته‌ست آن جام

به ماه روزه جهودانه می مخور تو به شب

بیا به بزم محمد مدام نوش مدام

میان گفت بدم من که سست خندیدی

که ای سلیم دل آخر کشیده دار لگام

بگفتمش چو دهان مرا نمی‌دوزی

بدوز گوش کسی را که نیست یار تمام

به حق آنک حلال است خون من بر تو

که بر عدو سخنم را حرام دار حرام

خیال من ز ملاقات شمس تبریزی

هزار صورت بیند عجب پی اعلام

غزل 1735

به گوش من برسانید هجر تلخ پیام

که خواب شیرین بر عاشقان شده‌ست حرام

بکرد بر خور و بر خواب چارتکبیری

هر آن کسی که بر او کرد عشق نیم سلام

عظیم نور قدیم است عشق پیش خواص

اگر چه صورت و شهوت بود به پیش عوام

دلم چو زخم نیابد رود که توبه کند

مخند بر من و بر خود کدام توبه کدام

زهی گناه که کفر است توبه کردن از او

نه پس طریق گریز و نه پیش جای مقام

بکش مرا که چو کشتی به عشق زنده شدم

خموش کردم و مردم تمام گشت کلام

غزل 1736

ه گرد تو چو نگردم به گرد خود گردم

به گرد غصه و اندوه و بخت بد گردم

چو نیم مست من از خواب برجهم به صبوح

به گرد ساقی خود طالب مدد گردم

به گرد لقمه معدود خلق گردانند

به گرد خالق و بر نقد بی‌عدد گردم

قوام عالم محدود چون ز بی‌حدی است

مگیر عیب اگر من برون ز حد گردم

کسی که او لحد سینه را چو باغی کرد

روا نداشت که من بسته لحد گردم

لحد چه باشد در آسمان نگنجد جان

ز پنج و شش گذرم زود بر احد گردم

اگر گلی بده‌ام زین بهار باغ شوم

وگر یکی بده‌ام زین وصال صد گردم

من از طویله این حرف می روم به چرا

ستور بسته نیم از چه بر وتد گردم

مَفاعِلُن فَعَلاتُن مَفاعِلُن فَعلَن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید